سه تار
آشفته ساخت روزگاری را در بی خبری سپری کردم و در بی خبری عاشق شدم ناله سوزناک ساز
مرا در خود شکست و از این شکستن زندگی را باختم و ناله نا ناله را فریاد زدم .

آشفته ساخت روزگاری را در بی خبری سپری کردم و در بی خبری عاشق شدم ناله سوزناک ساز
مرا در خود شکست و از این شکستن زندگی را باختم و ناله نا ناله را فریاد زدم .

بازباران باترانه با گهر های فراوان می زدش بر بام خانه
در نوجوانی باباران هم قدم می شدیم و در فراق دوستان کودکی گریه می کردیم و فغان می کشدیم .
باز باران در وجودم آتش فتاد زان زمان کودکی افکار نو در سر فتاد
در جوانی بارش باران آرامشبخش دل بود و یادگاری از دوستان کودکی که بهاران را شاد می کرد .
باران عشق می بارد از آسمان می گذارد رعد و برق کودکی در دیدمان
پیر که نشدیم ببینیم باران چه بر سرمان می آورد .

از گرفتن چتر در زیر باران متنفرم چون مانع از یاد آوری دوران کودکیم می شه .
آیتی آمد که روحم نیست شد اندرونم تهی از روح شد
ساغری دیدم همه بر روی چشم مست از ناخوردن و دیدن به چشم
از شراب دیده پیکرم آتش گرفت آتش این می سرتاپایم گرفت
با خود اندیشه در پیکار می ناکجا آباد می روم در انکار می
این همه نابودی و انکار می تا کجا میرود این آوای می
هرکه را جدالی با می فتاد اندرونش زغم آتش فتاد
دوزخی بود گفتا در پشت می مست از جوشش معنی وار می
هرکه این جوشش بدید از خود گذشت مست در دیگ آن جوشش نشست
بار الها یار ما رارهی در دل گذشت سر این مستی را در سرم بر جا گذشت

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز صبح است و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست عمری است در هوای تو می سوزم و خوشم
باور مکن که طعنه طوفان روزگار جز در هوای ززلف تو دارد مشوشو
سروی شدم به دولت آزادگی که سر با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر زبان لب می گزد چو غنچه خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب بر بالین من بتاب ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم
لب بر لبم بنه به نوازش دمی چو نی تا بشنوی نوای غزل های دلکشم

گویند دوزخی بود عاشق و مست قومیست خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق ومیخانه به دوزخ باشند فرداست که ببینی بهشت همچوکف دست عاری باشد
ای مفتی شهر از تو بیدارتریم با این همه مستی زتو هشیار تریم
تو خون کسان نوشی و ما خون رزان انصاف بده کدام خون خوار تریم
گویند کسان بهشت با حور خوش است من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیرو دست از نسیه بدار آواز دهل شنیدن از دور خوش است
این می چه حرامیسیت که عالم زآن می جوشد یک دسته به نابودی نامش کوشند
آنان که بر عاشقان حرامش کردند خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند
آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت معشوق و شراب و می پرستی را ساخت
بی شک قدحی شراب نوشید از آن سرمست و این جهان هستی را ساخت
می بخشمت بخاطر ترانه های صادقم
بخاطرسخاوت قلب همیشه عاشقم
می بخشمت بخاطرتویی که خیلی بدشدی
پیش توگریه کردمُ رفتی نموندی کم شدی
می بخشمت اگه نشد یه روزی مال من باشی
ولی بازم ازت میخوا م گاهی بیاد من باشی
می بخشمت اگه که من خوب میدونم دلت میخواست
چشمای تو رازی بودن ولی غرور تو نخواست
می بخشمت بخاطر چشمایی که منتظرن
خاطره هایی که نشد ازتوخیال من برن
می بخشمت بخاطر فاصله های دم به دم
بیادشعری که نشد یه خطِ شم برات بگم
رفتیُ کاری ازدل خسته ی من برنمی یاد
بایدباهاش کنار بیام خدا برام بد نمی خواد
بااین که با نبودنت غصه گذاشتی رو دلم
امابدون هرجا باشی دوست دارم خیلی زیاد

درویشم و بگذار قلندرمنشانه کاکل همه افشان به سر شانه بمیرم
میخانه به دور سر من میچرخد و اینم پیمان که به چرخیدن پیمانه بمیرم
من دریتیمم صدفم سینه دریاست بگذار یتیمانه و دردانه بمیرم
من بلبل عشاق به دامی نشوم رام دردام تو هم بی طمع دانه بمیرم

در کودکیم رفتی و چشمم به راهت کردی باز آ که مرا عاشق روی ماهت کردی
همیشه دوست دارم ای زیباترینم

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود و لیکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ وآنجابه نیک نامی پیراهنی دریدن
گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن گه سرعشق بازی ازبلبلان شنیدن
بوسیدن لبیار اول زدست مگذار کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن
فرصت شمارصحبت کزاین دوراه منزل چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
گویی برفت حافظ ازیاد شاه یحیی یارب به یادش آور درویش پروریدن