شب قدر

دلا به بزم ساغرو ساقی بزن بر می باقی

 

که در شب قدر ناباقی نگیری از وی نه آداب و نه پیغامی

 

چه ها خواهی تو از وی که از او حاجت نمی گیری

 

که محرابی بگردانی به سوی ساغر و ساقی

 

زآتش تو چه می دانی که از وی هراسانی

 

در این ایام بی کامی بزن بر آن می باقی

 

تو از آیات بی معنی چه ها پرسی نمی دانی

 

از این جام و گلشن ها چه می نوشی نمی دانی

 

گذار روز و ایامی گذشت تو هرگز نمی دانی

 

کز این عالم و آیینش گریزانی و نمی دانی

 

گر آن شاخ تکیدی بدیدی و بشکستی

 

بدان در عالم باقی نمی مانی و می دانی

 

..شاید

 

شاید این قسمت و فالم باشد

 

که در این دیر خرابات بگردم هردم

 

کجا آن ساده دلی که حقش بلشد

 

کشد از این دیر خرابات رنج و ستم در هر دم

 

شاید آن قصه لیلی و مجنون باشد

 

که در آن کور کند عشق لیلی چشم مجنون در هر دم

 

اگر این لحظه همان لحظه دیدارت باشد

 

کنم از دوری تو دردو دعا در هر دم

 

اگر این آتش عشقت از آتش دوزخ باشد

 

شوم از شوق تو در آتش دوزخ در هر دم

 

اگر این شاخ تکیده قسمت سوز آتش باشد

 

بهتر از آن است که در بر حوری باشد

 

 

باز هم تو  و ..........!!!

بازهم توشقایق شدی و از من دیوانه یادی کردی

 

بلبل دل عشاق شدی و از من خسته یادی کردی

 

یاد دارم که شبی با تو از وفای دل گلها گفتم

 

با تو از بی خبری در غم و هجران گفتم

 

روزگاران سپری شد و غم هجران آمد

 

با تو از روز غم  از دوری و هجران گفتم

 

دل من را به بهانه ابرو و دوچشمت نفریب

 

که من آن شاخ تکیدم که از غم و از هجران گفتم