با باده مرا بر خاک سپارید

آن دم که مرا می زده بر خاک سپارید


زیر کفنم خمره ای از باده گذارید


تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم


بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید


آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات


یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات


هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده ی صافی


بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی


جز ساغر و پیمانه و ساقی نشناسم


بر پایه ی پیمانه و شادیست اساسم


گر همچو همای از عطش عشق بسوزم


از آتش دوزخ نهراسم ..نهراسم


پدر

 

الان که دارم این مطلب رو می نویسم خیلی دلم گرفته که این شعر رو برای تمامی پدرا سرودم :

 

پدر این تک ساغر هستی           پدر این شراب مستی

 

همه در جوش و خروش است     پدر این امور هستی

 

همه عالم زتو مستند       پدر ای ترانه ی هستی

 

پدر این رموز مستی         همه اسرار و همه هستی

 

منم آن شاخ تکیده          پدرم درخت هستی

  

تقدیم به بهترین پدر دنیا پدر عزیزم تا ابد دوست دارم

 

عشق را باید بدید

عشق را در دیده ها نتوان بدید                   در کنار مردم بدکاره عشق را نتوان بدید 

 

عشق را در همه عالم نه در گیسوی یار          در کنار سرخوشی و بی کسی نتوان بدید

 

عشق را در جهان باید همه دیدو شنید               ورنه با چشم عاقل عشق را نتوان بدید

 

عشق را در جنون مجنون باید بدید               در دعای زاهد بدکاره عشق را نتوان بدید

 

اندرون میکده عشق را باید شنید                   ورنه مسجد جایگاه عشق را نتو ان بدید

 

اندرون شاخه ها تکیده باید گذشت                  ورنه دل نشکسته عشق را نتوان بدید

 

حسن میکده

حسن میکده در شب وصال یار بود     زان باد صبا مرا خرمی در کار بود

 

زان خرمی دل مرا تقوای درون  حاصل بود          زان تقوای درون مرا عمر بهی حاصل بود

 

آن عمر به گر ازآن دل بی پروایم بود        شاید بنوان گفت گشایشی در کارم بود

 

آمد ندای درون که آن ساغر میکده بود      ورنه تو را چه قضا و چه قدر حاجت بود 

 

زان شاخ تکیده که مرا در حول و ولا افکندند    پاداش دلم بود که شاه درون حاجت بود  

 

دری بگشایند

بود آیا که در میکده ها بگشایند              به من خسته دری زان حرم بگشایند  

 

بار الها چه شود که دری به روی ما بگشایند        ره آزادی ما بر دل ما بگشایند 

 

تا کجاروم ای دوست تا دری بگشایند      بود آیا که زما خسته دلان گرهی بگشایند 

 

تاروم در میخانه در دوزخ بر ما بگشایند      بار الها سببی ساز در تزویروریا نگشایند

 

من خمار مست روی یار شدم    یار سببی کن که در وصال او بر ما بگشایند

 

وان شاخه تکیده که درونش عشق بود   سببی کن دری بر روی وی بگشایند

 

    

تو بمان و دگران

 

 
شهریار
 
 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند

هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم

محرم ما نبود دیده کوته نظران

دل چون آینه اهل صفا می شکنند

که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت

یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود

لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا

ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربدری

شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

شهریار پیر

پیرم وگاهی دلم یاد جوانی می کند بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند

 

همتم تا می رود ساز غزل گیرد به دست طاقتم اظهار عجزو نا توانی می کند

 

بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمن با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند

 

ما به داغ عشق بازی ها نشستیم و هنوز چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند

 
 
نای ما خا موش ولی زهره ی شیطان هنوز با همان شور و نوا دارد شبانی می کند گر زمین دود هوا گردد
 
 
 همانا آسمان با همین نخوت که دارد آسمانی می کند
 
 
سالها شد زفت دمسازم رفته ز دست اما هنوز در درونم زنده است و زند گانی می کند

 

بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی چون بهاران می رسد با من خزانی می کند
 
 
طفل بودم دزدکی پیرو علیلم ساختند آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند
 
 

می رسد قرنی به پایان وسپهر بایگان دفتر دوران ما هم بایگانی می کند

 

شهریارا،گو دل از ما مهربانان مشکنید ور نه قاضی در قضا نا مهربانی می کند.
 
 
 

بهشت همای

زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه؟ ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه؟


تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا؟ من اگر گوشه ی میخانه نشستم به تو چه؟


آتش دوزخ اگر قصد ِ تو و ما بکند تو که خشکی چه به من/من که تر هستم به تو چه؟



من همان مجنون مست یاغیم، روز و شب محتاج جام باقیم


یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقیم، از باده مدهوشم كنيد


در خرقه پنهان ميكنم، مي را و كتمان ميكنم، ترك ايمان ميكنم


هي بشكنم پيمان و هي تجديد پيمان ميكنم،ترك ايمان ميكنم


از باده مدهوشم كنيد، پندم اي زاهد مده


با كه گويم، من نميخوام نصيحت بشنوم، آي مردم پنبه در گوشم كنيد


از باده مدهوشم كنيد، دردي كشم، بار رفيقان ميكشم


پر ميكشم همچون هماي، در آتشم اي واي و خاموشم كنيد


از باده مدهوشم كنيد، با كه گويم، من نميخواهم نصيحت بشنوم


آي آي آي مردم،پنبه در گوشم كنيد


من همان مجنون مست ياغي ام، روز و شب محتاج جام باقي ام


يك شب كنار زاهد و يك شب كنار ساغي ام،از باده مدهوشم كنيد


اين چه جهاني است؟! اين چه بهشتي است؟!


اين چه جهاني است كه نوشيدن مي نا رواست!؟ اين چه بهشتي است در آن خوردن گندم خطاست!؟


آي رفيق اين ره انصاف نيست، اين جفاست راست بگو راست بگوراست فردوس برينت كجاست!؟


راستي آنجا هم هر كس و ناكس خداست؟! راست بگو راست بگو راست فردوس برينت كجاست!؟


بر همه گويند كه هشيار باش، بر در فردوس نشيند كسي، تا كه به درگاه قيامت رسي


از تو بپرسد كه در راه عشق، پيرو زرتشت بدي يا مسيح، دوزخ ما چشم به راه شماست


راست بگو راست بگو راست آنجا نيز، باز همين ماجراست؟! راست بگو راست بگوراست

فردوس برينت كجاست!؟


اينهمه تكرار مكن مي هماي، كفر مگو شكوه مكن بر خدا


پاي از اين در كه نهادي برون، در قل و زنجير برندت بهشت


بهشت همان ناكجاست، بهشت همان ناكجاست، واي به حالت هماي


واي به حالت، اين سر سنگين تو از تن جداست


نه نه نه نه، توبه كنم باز، حق باشماست

سه تار

در نوای سه تار بود که من عشق را در خود دیدم این چه سری بود که مرا از خود بی خود و از درون

 

 آشفته ساخت روزگاری را در بی خبری سپری کردم و در بی خبری عاشق شدم ناله سوزناک ساز

 

مرا در خود شکست و از این شکستن زندگی را باختم و ناله نا ناله را فریاد زدم .

 

 

باران

بچه که بودیم  باباران بازی می کردیم سوار بر سرسره آب شاد می شدیم و با دوستان کودکی هم نوا می شدیم .

 

بازباران باترانه با گهر های فراوان می زدش بر بام خانه

 

در نوجوانی باباران هم قدم می شدیم و در فراق دوستان کودکی گریه می کردیم و فغان می کشدیم .

 

باز باران در وجودم آتش فتاد         زان زمان کودکی افکار نو در سر فتاد 

 

در جوانی بارش باران آرامشبخش دل بود و یادگاری از دوستان کودکی که  بهاران را شاد می کرد .

 

باران عشق می بارد از آسمان     می گذارد رعد و برق کودکی در دیدمان

 

پیر که نشدیم ببینیم باران چه بر سرمان می آورد .

 

 

از گرفتن چتر در زیر باران متنفرم چون مانع از یاد آوری دوران کودکیم می شه .

 

سر مستی

دوش با خود گفتم من کیستم ای خدا                آفریده از خمار روی کیستم ای خدا

 

آیتی آمد که روحم نیست شد                        اندرونم تهی از روح شد

 

ساغری دیدم همه بر روی چشم            مست از ناخوردن و دیدن به چشم  

 

از شراب دیده پیکرم آتش گرفت           آتش این می سرتاپایم گرفت 

 

با خود اندیشه در پیکار می             ناکجا آباد می روم در انکار می

 

این همه نابودی و انکار می           تا کجا میرود این آوای می

 

هرکه را جدالی با می فتاد            اندرونش زغم آتش فتاد

 

دوزخی بود گفتا در پشت می           مست از جوشش معنی وار می

 

هرکه این جوشش بدید از خود گذشت     مست در دیگ آن جوشش نشست

 

بار الها یار ما رارهی در دل گذشت       سر این مستی را در سرم بر جا گذشت  

 

وصل عشق

در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم          عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم 

 

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود          بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

 

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز           صبح است و سیل اشک به خون شسته بالشم

 

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست       عمری است در هوای تو می سوزم و خوشم

 

باور مکن که طعنه طوفان روزگار            جز در هوای ززلف تو دارد مشوشو

 

سروی شدم به دولت آزادگی که سر             با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

 

دارم چو شمع سر غمش بر زبان            لب می گزد چو غنچه خندان که خامشم

 

هر شب چو ماهتاب بر بالین من بتاب         ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم

 

لب بر لبم بنه به نوازش دمی چو نی          تا بشنوی نوای غزل های دلکشم

 

 

دوزخیان

گویند دوزخی بود عاشق و مست       قومیست خلاف دل در آن نتوان بست

 

گر عاشق ومیخانه به دوزخ باشند فرداست که ببینی بهشت همچوکف دست عاری باشد

 

ای مفتی شهر از تو بیدارتریم         با این همه مستی زتو هشیار تریم  

 

تو خون کسان نوشی و ما خون رزان     انصاف بده کدام خون خوار تریم  

 

گویند کسان بهشت با حور خوش است    من می گویم که آب انگور خوش است

 

این نقد بگیرو دست از نسیه بدار         آواز دهل شنیدن از دور خوش است

 

این می چه حرامیسیت که عالم زآن می جوشد  یک دسته به نابودی نامش کوشند

 

 

آنان که بر عاشقان حرامش کردند   خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند

 

آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت  معشوق و شراب و می پرستی را ساخت  

 

بی شک قدحی شراب نوشید از آن     سرمست و این جهان هستی را ساخت