سر مستی
دوش با خود گفتم من کیستم ای خدا آفریده از خمار روی کیستم ای خدا
آیتی آمد که روحم نیست شد اندرونم تهی از روح شد
ساغری دیدم همه بر روی چشم مست از ناخوردن و دیدن به چشم
از شراب دیده پیکرم آتش گرفت آتش این می سرتاپایم گرفت
با خود اندیشه در پیکار می ناکجا آباد می روم در انکار می
این همه نابودی و انکار می تا کجا میرود این آوای می
هرکه را جدالی با می فتاد اندرونش زغم آتش فتاد
دوزخی بود گفتا در پشت می مست از جوشش معنی وار می
هرکه این جوشش بدید از خود گذشت مست در دیگ آن جوشش نشست
بار الها یار ما رارهی در دل گذشت سر این مستی را در سرم بر جا گذشت

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر ۱۳۸۸ ساعت 14:11 توسط شاخه تکیده
|