دلی شکستم

 

دگر این زمین نا پاک جای گفتن سخن نیست

                         که جمعی خود را بفریبند که در آن هیچ سخن نیست

دل من را هیچ خبر از بد و نیک سخن نیست

                      که دلی اگر شکستم به خدا کار دلم نیست

 

نیک

 

این قوم عرب که بر ما حکومت می کردند    /     خود زنیک زادگان این خاک جدا می کردند

 

آن مردک بیچاره بوزینه پرست راببین          /     که این قوم به گمان شیخ خود می کردند

 

گر شیخ مازاین بهزاد مردم خوش سخن می کردند / این خاک همه را به گوهر کیمیا می کردند

 

افسوس که گذشت روزگاری و ما بی خبریم   /   که این قوم خون ما به شیشه خود می کردند

 

عمریست که درس نا خردی در مکتب ما می کردند / این مردم آگه را به دروغ گدا می کردند

 

حاشا دل این شاخه تکیده زتن جدا می کردند   /   زان روز که خاک زین گونه خراب می کردند

 

 

در ادامه مطلب ازشما عزیزان دعوت می کنم تا ترجمه فارسی یه آهنگ اسپانیایی از gipsy رو بخونین

 

من که شخصا عاشق این اثرم شما چی : ؟

ادامه نوشته

دوستی یلدا

 

دیشب یلدا بود یلدایی به بزرگی آخرین روز پاییز به زیبایی دل های شما شبی که به خوشی گذشت دیشب

حین گرفتن فال حافظ یاد مشیری افتادم و با خودم گفتم یادش بخیر و یاد دوستی بخیر و حال شعر دوستی

 

دل من دیر زمانی است که می پندارد :

« دوستی » نیز گلی است ؛

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

- دانسته-

بیازارد !

در زمینی که ضمیر من و توست ،

از نخستین دیدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هایی است که می افشانیم .

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است

گر بدانگونه که بایست به بار آید ،

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت .

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد .

رنج می باید برد .

دوست می باید داشت !

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند :

- شادی روی تو !

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

عطر افشان

گلباران باد .

 

عزیزان هر روز عمرتان یلدا باد یلدایی که از لحظه لحظه آن یلدایی ترین (( بیشترین )) استفاده را کنید .

 

(( سعادتمند باشید. ))

سپاس

امروز یازدهم آبان ماه آغاز بیست وسومین سال زندگی منه

چند ماهیه که چیزی ننوشتم دلم خواست یه چیزی بنویسم تا دین خودم به دنیا به خودم به دوستان وایران خودم ادا کرده باشم

درطول زندگیم لحظه های سرشار از خوبی و نیکی و مهربانی بیشماری رو بین خانواده و دوستان و هموطنان خوبم داشتم هموطنانی که حاظرم برای پیش بردن خواسته های آنان تمام تلاش خودم را انجام دهم تا در سطح بالایی از فکر جهانیان زندگی کنند . هموطنانی که همیشه کنار من و یاور من بودن و منو در پیشبرد اهدافم یاری کردن .

از همه عزیزان سپاسگزارم و کمال تشکر رو  دارم .

از یزدان متشکرم که مرا در سرزمینی به این زیبایی و مردمی به این مهربانی آفرید و امکانات رشد و بالندگی  مرا آماده کرد

از خواهر و برادران و تمامی آشنایانی که مرا تا به حال درک کرده و مرا یاری کرده اندو همیشه نقطه اتکا و امیدی برای من بوده  اند .

از پدر و مادر عزیزم به خاطر تمامی تلاش ها و زحمت هایی که برای من کشیده اند کمال قدردانی و سپاسگزاری را دارم و دست تک تک عزیزانم را می بوسم .

امید آن دارم تا درکنار تمامی شما عزیزان ایرانی آباد و جهانی زیبا و سرشار از خوبی و مهربانی سر سبزی بسازیم  .

 


خوشبختی

 

به نام یزدان نیک پندار نیک گفتار نیک کردار

((خوشبختی یعنی شهر ما خانه ما ))

چند روز پیش که با بردارم بعد از ظهر یه روز کاری به یکی از

پارک های اطراف خونه رفتیم هنگامه رسیده به پارک بعد از خرید

خوراکی تصمیم گرفتیم روی یکی از صندلی های پارک بشینیم  از

خوش شانسی ما صندلی روبه روی پارک خانواده و میز های تنیس

بتنی بود .

حدود چهل وپنج دقیقه ای رو که تو پارک بودیم هر دو آنچنان غرق

سکوت بودیم که در این بازه زمانی چند کلمه ای بیش تر با هم صحبت

نکردیم و شاید هیچ کداممان دلش نمی خواست این سکوت رو بشکنه

و شاید............

در حین این که داشتیم خوراکی ها رو می خوردیم بدون این که تعرضی

به کسی کرده باشم به اطراف نگاه می کردم (از دید من زل زدن به

دیگران تعرض به حریم خصوصی افراد تلقی می شه ) صحنه های

خیلی جالبی بودن برای نشان دادن جریان زندگی در شهر

..........................................

اول از پسرای نو جوونی شروع می کنم که روبه روی ما در حال

تنیس بازی بودن هر کدو دارای شور و هیجان خاصی بودن وبا انرژی

در حال بازی بودن و هر یک خود رو به رخ دیگران می کشید .

از کنارم زن شوهر جوانی رد می شدند که تازه عقد کرده بودن داشتن

در مورد بهترین لحظه زندگی مشترکشون برنامه ریزی می کردن .

آن کنار تر باز زن و شوهر جوانی بودن که ئبا بچه دو سه سالشون در

حال پیاده روی بودن و ازدیدن بچه که درجلو راه می رفت لذت می بردند

و داشتن برای آینده همین بچه برنامه ریزی می کردن .

آن طرف تر خانواده ای چهار نفره بودن که فرزندان در جلو پدر و مادر

درحال صحبت و گپ و گفت بودن ودر پس آنها پدرو مادر بودن که

داشتن باهم صحبت می کردن .

وزیباترین صحنه که زن و شوهر مسنی بودن که دست در دست هم و با

هم در حال قدم زنی در محوطه پارک بودن معلوم بود فرزندانشون

ازدواج کرده و سرو سامان گرفته بودن واین دو برای فرار از دلتنگی

غروب و لذت بردن از شادی مردم به پارک آمده بودند .

همین طور که در حال فکر کردن بودم بلند شدم که آشغال خوراکی ها رو

در سطل آشغال بریزم این جمله زیبا رو دیدم :

((شهر ما ، خانه ما ))

...........................................

تو این فکر بودم که چه بهتر می شد که ما شهر ما خانه ما روفقط روی

سطل آشغال و بدنه ماشین های شهرداری نبینیم .

و زندگی چه بهتر می شد که ما همشهری های خودمون رو مثل خانواده

و افراد خانه انگار می کردیم و در کنار هم می بودیم .

و چه بسا بهتر می شد که ما پا فرا می گذاشتیم و همه جهانیان رو هم

خانه می پنداشتیم .

یاد شعری از صائب تبریزی که می فرماید :

عشق یکسان ناز درویش و توانگر می کشد

این ترازو سنگ و گوهر را برابر می کشد

پس بیایید با هم با خوشبختی در کنار هم و با این نظر که شهر ما خانه

ما با شادی و سر زندگی در جهت پیشرفت و سربلندی این مرزو بوم

تلاش کنیم و زندگی ................

سال

خوش باش که سالی دگر آمد

 

ایام خوش و روزی دگر آمد

 

آمد خبری خوش ز وصال یار

 

کان یار سفر کرده به سلامت ز در آمد

 

خوش بود دمی که با یار گذراندیم

 

باقی همه در بی ثمری به سر آمد

 

شاکر شدم از همه ایام شیرین

 

تا روزی ما اندر پی روزی به سر آمد

 

ای شاخ تکیده نفسی تازه نظر کن

 

تا عمر همچو یک روز گذشت و به سر آمد

غوغای دل

 

چندیست دلم هوای یارم کرده

 

غوغای دلم سر به هوایم کرده

 

گویند مرا که دل جا و مکانی دارد

 

کو جا و مکان که یارم بی وفایی کرده

 

زان آتش رخساره همچون مه یار

 

آتش بگرفته و بی جا و مکانم کرده

 

از دی که دلم به خروش افتاده

 

تا روز دگران را همه رسوای عالم کرده

 

من خود نگران زسرشت دلم می گردم

 

ای وای دلم که چه کاری کرده

 

هان شاخ تکیده سخن را بس کن

 

وآنجا که دلت بی نام و نشانی کرده

دلم می گوید هنوز.........................................

 

در دلم دردی از دوران کودکی دارم هنوز

 

یادی از شوق وصال کودکی دارم هنوز

 

روزگاران گر تو را از من گرفتند ای عزیز

 

در هوای دیدن روی تو می پویم هنوز

 

چشم من را هچو ابر بارانی پر زباران کرده ای

 

نا امدی  بینی همچو باران می بارم برایت من هنوز

 

روزگاران درغم هجران تو چو ن قرنی می گذشت

 

تو نبینی  با چه می سازم و می سوزم من هنوز

 

گر تو آیی ای همه شیرین من در کنار چشم

 

باز بینی که بر عشق تو من فرهادم هنوز

 

شهریاران وگلرخان برفتند همه زین روزگار

 

من یکی شاخ تکیدم که در پرده می نالم هنوز 

 

دل عاشق

 

بخوان ای نازنین من کلامی از من عاشق

 

بگو هرگز نمی ری زپیش چون منی عاشق

 

همه روز و همه شب ها ببینم ناز چشمت را

 

بگو هرگز نمی یابی مونسی چو من عاشق

 

دلم سودای عشقت را به سر داد و دریغا

 

کجا یابم دلی را چو شود منی عاشق

 

بیا یارم که شیرین حامی فرهادم باشی

 

کجا آن شهریاری که گردم من بدو عاشق

 

زمین می گردد و من نیز همی دور تو می گردم

 

جهان را ننگرم روزی از آن روز که گشته ام عاشق

 

مرا سرگرم خوشی هایت کردی و سفر کردی

 

کجا درد دلی گیری ز حال چون منی عاشق

 

دلم شاخ تکیدی بود و تو آن را بشکستی

 

که روزی نشنود دنیا همه احوال دل عاشق

 

یار شیرین جام شیرین

 

خوشا آن دم که ساقی ز دست تو جام گرفتیم

 

شیرین تر از این لعل تو فرجام گرفتیم

 

خوش بود دمی که با یار شیرین گذراندیم

 

از روی مه یار مستی ایام گرفتیم

 

روزی به دم و همدم یاری گذراندیم

 

خوش بود دمی که با یار شیرین گذراندیم

 

ساقی دل ما را همچو بید به فسانه گرفتی

 

دردا که صد سلسسله عمر ز زلف یار گرفتیم

 

زان شاخ تکید که هر دم زاو جام گرفتیم

 

یادی بکنیم تا در لب شیرین آرام گرفتیم