به نام یزدان نیک پندار نیک گفتار نیک کردار

((خوشبختی یعنی شهر ما خانه ما ))

چند روز پیش که با بردارم بعد از ظهر یه روز کاری به یکی از

پارک های اطراف خونه رفتیم هنگامه رسیده به پارک بعد از خرید

خوراکی تصمیم گرفتیم روی یکی از صندلی های پارک بشینیم  از

خوش شانسی ما صندلی روبه روی پارک خانواده و میز های تنیس

بتنی بود .

حدود چهل وپنج دقیقه ای رو که تو پارک بودیم هر دو آنچنان غرق

سکوت بودیم که در این بازه زمانی چند کلمه ای بیش تر با هم صحبت

نکردیم و شاید هیچ کداممان دلش نمی خواست این سکوت رو بشکنه

و شاید............

در حین این که داشتیم خوراکی ها رو می خوردیم بدون این که تعرضی

به کسی کرده باشم به اطراف نگاه می کردم (از دید من زل زدن به

دیگران تعرض به حریم خصوصی افراد تلقی می شه ) صحنه های

خیلی جالبی بودن برای نشان دادن جریان زندگی در شهر

..........................................

اول از پسرای نو جوونی شروع می کنم که روبه روی ما در حال

تنیس بازی بودن هر کدو دارای شور و هیجان خاصی بودن وبا انرژی

در حال بازی بودن و هر یک خود رو به رخ دیگران می کشید .

از کنارم زن شوهر جوانی رد می شدند که تازه عقد کرده بودن داشتن

در مورد بهترین لحظه زندگی مشترکشون برنامه ریزی می کردن .

آن کنار تر باز زن و شوهر جوانی بودن که ئبا بچه دو سه سالشون در

حال پیاده روی بودن و ازدیدن بچه که درجلو راه می رفت لذت می بردند

و داشتن برای آینده همین بچه برنامه ریزی می کردن .

آن طرف تر خانواده ای چهار نفره بودن که فرزندان در جلو پدر و مادر

درحال صحبت و گپ و گفت بودن ودر پس آنها پدرو مادر بودن که

داشتن باهم صحبت می کردن .

وزیباترین صحنه که زن و شوهر مسنی بودن که دست در دست هم و با

هم در حال قدم زنی در محوطه پارک بودن معلوم بود فرزندانشون

ازدواج کرده و سرو سامان گرفته بودن واین دو برای فرار از دلتنگی

غروب و لذت بردن از شادی مردم به پارک آمده بودند .

همین طور که در حال فکر کردن بودم بلند شدم که آشغال خوراکی ها رو

در سطل آشغال بریزم این جمله زیبا رو دیدم :

((شهر ما ، خانه ما ))

...........................................

تو این فکر بودم که چه بهتر می شد که ما شهر ما خانه ما روفقط روی

سطل آشغال و بدنه ماشین های شهرداری نبینیم .

و زندگی چه بهتر می شد که ما همشهری های خودمون رو مثل خانواده

و افراد خانه انگار می کردیم و در کنار هم می بودیم .

و چه بسا بهتر می شد که ما پا فرا می گذاشتیم و همه جهانیان رو هم

خانه می پنداشتیم .

یاد شعری از صائب تبریزی که می فرماید :

عشق یکسان ناز درویش و توانگر می کشد

این ترازو سنگ و گوهر را برابر می کشد

پس بیایید با هم با خوشبختی در کنار هم و با این نظر که شهر ما خانه

ما با شادی و سر زندگی در جهت پیشرفت و سربلندی این مرزو بوم

تلاش کنیم و زندگی ................