دلم می گوید هنوز.........................................

 

در دلم دردی از دوران کودکی دارم هنوز

 

یادی از شوق وصال کودکی دارم هنوز

 

روزگاران گر تو را از من گرفتند ای عزیز

 

در هوای دیدن روی تو می پویم هنوز

 

چشم من را هچو ابر بارانی پر زباران کرده ای

 

نا امدی  بینی همچو باران می بارم برایت من هنوز

 

روزگاران درغم هجران تو چو ن قرنی می گذشت

 

تو نبینی  با چه می سازم و می سوزم من هنوز

 

گر تو آیی ای همه شیرین من در کنار چشم

 

باز بینی که بر عشق تو من فرهادم هنوز

 

شهریاران وگلرخان برفتند همه زین روزگار

 

من یکی شاخ تکیدم که در پرده می نالم هنوز 

 

دل عاشق

 

بخوان ای نازنین من کلامی از من عاشق

 

بگو هرگز نمی ری زپیش چون منی عاشق

 

همه روز و همه شب ها ببینم ناز چشمت را

 

بگو هرگز نمی یابی مونسی چو من عاشق

 

دلم سودای عشقت را به سر داد و دریغا

 

کجا یابم دلی را چو شود منی عاشق

 

بیا یارم که شیرین حامی فرهادم باشی

 

کجا آن شهریاری که گردم من بدو عاشق

 

زمین می گردد و من نیز همی دور تو می گردم

 

جهان را ننگرم روزی از آن روز که گشته ام عاشق

 

مرا سرگرم خوشی هایت کردی و سفر کردی

 

کجا درد دلی گیری ز حال چون منی عاشق

 

دلم شاخ تکیدی بود و تو آن را بشکستی

 

که روزی نشنود دنیا همه احوال دل عاشق